چادر خانم پرستار
طعمم به گناه کرده عادت چه کنم؟
گویند کریم است و گنه میبخشد
گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم؟
السلام علیک یا ابا صالح المهدی...
شرمنده ایم ز روی تو ای مه خوبان...
امام زمان که تمام زندگی ماست.هرچند که اونقدر ازش غافلیم که انگار نه انگار که زنده است
وناظر بر اعمال ما...
بانویی میگفت:
عبور باد از لای چتری های بلوندت را دیدم
و من تار مویی را که پیشانی ام را قلقلک می داد به زیر مقنعه ام هدایت کردم
به آستین های کوتاه مانتویت خیره شدم
و من ساق دست هایم را صاف کردم
به مانتوی نازک و یقینا خنک تو فکر کردم
و من چادرم را روی سرم مرتب کردم
برای من همین بس بود که راننده ی تاکسی مرا با احترام
خانوم خطاب می کند
و تو را خانومی! ...
لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود.
برای عروس مهم بود که چه کسانی حتما در عروسی اش باشند.از اینکه دایی سعیدش سفر بود و
به عروسی نمی رسید دلخوربود…کاش می آمد…
خیلی از کارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس…خودش کارتها را می برد با همسرش!
سفارش هم میکرد که حتما بیایند.اگر نیایید دلخور میشوم.
دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.همه باشند و خوش بگذرانند.تدارک هم دیده بود.
” ارگ و دیگر ابزارها”حتما باید باشند،خوش نمی گذرد بدون آنها
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است ، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟
اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .
این روزها می گذرند….
ولی من به این سادگی
از این روزهای تلخ نمی گذرم...
خوشبختی یافتنی نیست ، ساختنی است ... ![]()
دلم میخواهد ببارم...کسی نپرسد چرا...
تو چه میفهمی...؟
این روزها ادای زنده ها را در میاورم....
تظاهر به شادی میکنم...حرف میزنم مثل همه
امـــــــــــــا....
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام....
بی انصاف چانه نزن...
حسرت هایم به قیمت عمرم تمام شده است....
بدترین چیزی که تو عمرم دیدم...
از روی عادت زندگی کردنه....کاش میشد راحت عوضش کرد...
کااااش....!
چـــــــــرا ؟ اعتماد ٍنگاه ديگران
به تن ِزن ختم می شود ؟! مگر زن خلاصه شده در همين يک بدن ؟!
کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستـــی
نـــه آنکه فقط شب را با تو به
سر کنـــد !!!
مگر فقط پيچ و تاب
تنش زيباست ؟؟؟
چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بينــــــــــــــی که از
سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش يــــــخ زده
این روزها ...
خدا هم از حرف های تکراری من خسته شده است چه حس مشترکی داریم من و خدا او ... از حرف های تکراری من خسته شده است من ... از تکرار غم انگیز روزهایم
از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار
از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش
از خجالتش برای بوسـه گرفتن
زن بـی دلیل بهانه نمی گیرد
شاید بهانه ی نداشتن دستانِ گرمـی را دارد
که دستانش را بگیرد...
گاهی تند میشود، گاهی عاشقانه میگوید...!!!
مـــــرد است دیگر... غرورش آسمان، دلش دریاست...!!!
تو چه می دانی از بغض گلوی گرفته یک مـــــرد...؟؟!...
تو چه میدانی از هق هق شبانه ای که خودش خبر دارد و بالشتش...؟؟؟!!
آری ...
مــــرد را فقط مـــــرد میفهمد...
و ...
بس...
تنی که لخته...
"تو"یی که تنش داغه...
"من"یی که نگاهش به پنجره ست...
پنجره ای که باز می شه...
دستی که لمس می کنه...موهام رو...
لبهایی که صدا می زنه..."من"رو...
"تو"یی که حالا "من" رو در اغوش گرفته...
سخت...!
محکم...!
"ارامش "ی که ته این نفس نفس زدناست...
من را همچون تک تک آدم های دور و بر خودت
نگاه کن !
همه ی دل نگرانی هایم
مثل تمامی زن هایی است
که تو می شناسی
شاید کمتر . شاید بیشتر !
دل نگرانی هایی که
گاهی مرا تا سر حد بی خود شدن می برد
و گاهی هم باز نمی گرداند
از نبودنت می ترسم
از بودنت دلهره دارم
و باز هم می مانم میان بودن و نبودن تو
ای کاش می شد لیلی ات باشم.
یه بغض گلوگیر
یه دنیا حسرت
یه آسمون آه
دو تا چشم پر اشک
یه صدای لرزون
یه تن خسته
این حال امروز منه
هیس...
قلبم تو دیگه خفه شو
میبینی که به اندازه کافی مشکل دارم تو دیگه خفه شو بهونشو نگیر
خودمم نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیشب تو با زهرا(دوستم که میدونی قبلا عاشقت بوده )حرف میزدی درمورد هرچی به من ربطی نداره!!!!!
من داشتم دق میکردم!!!!
نمیگم حرف نزن تو مختاری به هرکاری!!!!!!!!
میدونی به زهرا پیام دادم آقامون خوبه؟؟؟گفت پیشه همیم گرم صحبت برا انتخاب رشته؟؟؟
من که ندید بدید گفتم از طرف من بوسش کن!!!گفتم زهرا میدونی وقتی با یه خانوم حرف میزنه جلز میزن حتی اگه اون خانوم تو باشی!!!!!!
بهم گفت چشم از ...یه دونه محکم بوس کردم چقد مزه داد حالا میخوای چیکار کنی دختره حسود؟؟
بعد اس داد که شوهرت چقد ماهو مهربونه راستی عکس تسنیمم نشونم داد؟؟؟و کلی چرندیات دیگه...
میدونی دیشب گریه کردم به خاطره شوخیای زهرا....
خلم....
کاری به کسی ندارم!!!!
یادمه گفته بودی حق انتخاب دارم؟؟؟نگفته بودی؟؟؟؟
من جوابتو چی داد؟؟
یادته حسین؟؟؟؟
خیلی بی انصافی خیلی.....
میدونی یه کی از برنامه های آقای دهنوی میگفت همه چی رو نباید بگید دروغ نگید ولی چیزیم نگید!!!!!!!
من خیلی چیزارو بهت نگفتم پس شاید ازم متنفربشی!!!!!!!
باشه اشکالی نداره ولی باز من نمیگم!!!!!!چون گذشته به خودم مربوطه و مال گذشته هاست....
من قراره با تو و با یه آینده ی جدید باشم گذشتورو فروختم....ولی یادمه توهم نمیخواستی درمورد گذشته حرف بزنی منم گفتم گذشته ها تموم شده....!!!!
ولی حرفم یادته؟؟؟؟یادت اومد؟؟؟میدونم باز فراموش کار شدی!!!!
گفتم من نمیخوام کنار یکی باشم که دوسش ندارم نمیخوام همسفرم باشه هه چیم هم خوابم مونسم؟؟؟؟یادت اومد؟؟؟؟
ولش کن صدبار گفتم من بدون تو مساویم با مرگ...
میدونی زندگی بالا و پایین داره اشکال نداره لیلی بهت گفته با اینکه شدیدن ازش دلخورم و از تو بابت کنجکاوی بیجات!!!!
من بهت قبلا گفت اگه مریضیم قطعی بشه به لیلی میگم بهت بگه ....نه درمورد چیز دیگه ای!!!!
درضمن من این آدمی نیستم که با کسی حرف بزنم!!!!!!!درسته به خانوادم چیزی نگفتم که راحت میتونستم بگم و خیلی رسمی پیش بره و خیلی راحت برم مال یکی....
ولش کن چون من از خودم و شرایطم و حسینم مطمئنم چیزی به کسی نگفتم میدونی چندبار به صورتای مختلف ازم خواستگاری شده من به احدی چیزی نگفتم به خاطره تو به خاطره حسینم!!!!
من نمیخوام شروع بشه و سر هرماجرای خواستگاری اذیت بشم خودم میگم نه....
میگم این زهرا یه حسینو داره که عاشقشه و منتظرش....
ولی بدون آقا کنجکاویت بد بود!!!من نگفتم از لیلی بپرسی!!!!گفتم میخواستم به لیلی بگم بیاد یه چیزایی رو بهت بگه که پشیمون شدم .
البته خودم به موقعش بهت میگفتم چون مخفی کاری نداریم!!!داریم؟؟؟؟فقط سربسته!!!!!
ولی با فکر رفتم دیدم من بدون تو نفس نمیتونم بکشم چه برسه به زندگی...
من تورو با دنیا نمیدم به هیچکس...
مگه خودت بگی برم از زندگیت!!!!!!!!!!
یکم منطقی باش!!!!!!!!!!!!!!!!.
اون شب برام وحشتناک بود کلی غصه خوردم....ولش کن!!!!
من همه چی روو بهت میگم فقط گاهی سربسته!!!!چون باز کردنش باعث اذیت شدنه جفتمون میشه!!!!
میدونی وقتی مطلبتو خوندم اینقد عصبی شدم درموردم چه فکری کردی؟؟؟؟
حسودی باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی حق نداری درموردم اینجوری فک کنی!!!!
من صلاح زندگیمو میدونم .میدونم کدوم کار بهتره برا من!!!!
تو زهرا رو میشناختی که اومدی دنبالش!!!نمیشناختی؟؟؟؟
خیلی بابا....
دلم میخواد بمیرم الان....
کاش به حق همین ماه مبارک ....
تصورش نمیکردم.......
خیلی بدی خیلی حسین....
من در حقت خیانت نمیکنم!!!
یادته تو پارک بودیم ازت پرسیدم اگه با کسی حرف بزنم یعنی خیانت؟؟گفتی:پ ن پ!!!!!!!!!!!!
یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
دارم با اشک مینویسم....
کاش درکم میکردی!!!!!!
دارم با همه چیت کنار میام فک کن چی داری؟؟؟؟منت نمیذارم سر دوس داشتنمه....
ولی بی مرامی....
خودت شرایطمو میدونی میدونی 2سال من خل میشم میدونی!!! بهت گفتم نگفتم؟؟؟/
نگفتم من الان به وجودت نیاز دارم!!!!نگفتم این اوضاع زهراته؟؟؟؟؟؟؟
ولی دارم به خاطره تو تحمل یکنم ....
هفته دیگه میرم پیشه آقا میرم امام رضا احتمالا...حسین میگم خیلی بدی....
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حسین............................................................................................................
خیلی.........
کاش بتونی جواب دلمو بدی!!!!!!!!!!!!
اشکم جلو نوشتنمو میگیره!!!!!!!!!
خدایا خودت صلاح میدونی باهامون چیکار کنی.......
.
پس سلام نامه ی امشب من برای تو
امشب دلم هوایی شدو هوایت را خواست
دلم خواست مثل قدیما که باهات آشتیه آشتی بودم صدات کنم
دلم خواست فقط باتو حرف بزنم و برای خودم گریه کنم
خداجون راسته که میگن تو خیلی خدایی؟؟
قربون اون همه خداییت برم منو به خودم برگردون
این روزا دیگه دلم خیلی کوچیک شده.... بس که تنگ شد
واسه خودم تنگ شد واسه تو تنگ شد واسه داداش تنگ شد واسه بابا تنگ شد واسه....
خداجون چرا وقتی به زندگیم نگاه میکنم گریم میگیره
سال به سال گذشت و من از تو دورتر شدم چرا با بزرگ تر شدن استخونام بین من و تو فاصله
افتادچرا هربار که ازم گرفتی ازت دور شدم چرا هروقت دلتنگ شدم باهات قهر شدم
خدایا چرا بد شدم چرا خسته شدم چرا بریدم چرا راهمو گم کردم چرا تورو گم کردم
خداجون چرا بازم هوامو داری مگه ندیدی چی شدم؟
واسه همینه که میگن خیلی خدایی...حالا میفهمم
خدایا به حق همین شبای عزیز کمکم کن که عاشقت بمونم کمکم کن تا جز تو به کس دیگه ای پناه نبرم
خدایا به قول دوستای مهربون کمکم کن تا دختری بشم که بابا لیاقتشو داشت کمک کن تا همیشه بهم افتخار
کنه همونجوری که همیشه به پاکی و نجابت دختراش افتخار میکرد....بابا جون هیچوقت شرمندت نمیکنم
اندازه هفت آسمون ناراحت و دلخورم....و شدیدن عصبی....
نیوشا بهم گفت حسینت میره فیزیوتراپی برای پاش..یعنی چی؟؟؟؟؟
چراااااااااااااااااااااااااااااااا من نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!.
خاک برسرم مثلا زنتم.....
اون وقت نمیدونم عزیز من برا پاش میره فیزیوتراپی.......
فک کن زهرای حسین نمیدونه!!!!!!!!
میدونه چقد سلامتیش برام مهمه....
میدونه طوریش که میشه دق میکنم...
دارم با اشک مینویسم.الهی بگردم......
خیلیم بدی که من نمیدونستم...........
خدایا من خیلی بنده بدیم ولی به خاطره خوب بودنت حسینم پاش خوب بشه و نمونه سرش...الهی آمین...
این چند وقته دختری به نام نیوشا میاد وبم درمورد حسین و کاراش یه چیزای بهم میگفت ولی من نمیخوام چیزی درموردش بدونم. کاراش باید صادقانه برای خودش و دلش و خداش باشه....
زد به سرم بهش نظراشو پاک کردم فک کن ازم ناراحت شد ازش عذر خواهی کردم من نمیخوام کسی ازم ناراحت باشه...حق الناس دیگه گردنم نباشه به اندازه کافی بدم و گناهکار....
درکل به خاطر نیوشا اومدم اینجا که بگم من حلقمو دستم میکنم و بدون حلقه از خونه بیرون نمیرم...
قابل توجه آقامون....
اصلا همین جا داد میزنم میگم ای اهل زمین و آسمون من حسینمو به هیچکس و هیچی نمیدم...
راستی حلقتم فک کن بیای خونمون بهت بدم میدونی که چقد حسودم!!!!!!!!!!!!!
اینقد عاشقش که حاضرم به خاطرش نفس بکشم تا وقتی کنارمه حاضر نیستم بمیرم یا جون بدم براش چون اون منو میخواد نه یه زهرای مرده....(البته دور ازجونم)چه پروام...نه؟؟؟؟
دیشب یه اتفاق بد افتاد به لیلی گفتم بیاد بهت بگه قراره زهرات مال یکی دیگه بشه.......
واااااااااای ولش کن فک کردنشم اذیتم میکنه شب قدری حالم گرفته بود ولی بدتر شد با این شرایط....
راستی قرار بود بگم چرا حلقه ننداختم چون مامان ازم گرفته بودش ولی بهم دادش...بعدم خاله معصوم چندبار بهم گیر داده بود درمورد حلقه...
به خاطرش یکم دعوام کردن ولی من پرو به مامانم میگم من آقامون ناراحت میشه میگه چقد پرویی...
آره پروام چون حسینمو دوس دارم...
چون نگاهشو با دنیا عوض نمیکنه ...
چون حضورت بهترین دلگرمی برام....
اون روزم بابتش واااااقعا معذرت که نگاتم نکردم میدونم از این کار بیزاری دلخورت کردم شرمنده آخه به مامان یه چیزی گفته بودی که کلی سوختم...
آخه حسینم من بات دردودل کردم...نه اینکه بری به مامانم بگی اون خیلی سختشه....
حرفت میدونم چیزی دیگه ای بود ولی من کلی............
ولش کن اینقد از دستت عصبانی بودم که خدا میدونه........
من بدون تو نمیتونم ولی نباید که بری بگی به مامانم....
عیبی نداره ........زندگی دیگه بالا و پایین داره....
گاهی ناراحتی گاهی هم خوشی.....
احتمالا شهریور برم تهران چون تحمل هیچی رو ندارم....
نمیدونم این ۲سال که شاید فقط عید غدیر و عیدبزرگ ببینمت چیکار کنم!!!!!!!!!!
خدا بهم صبر بده.......خدا به حسینمم صبر بده....
همیشه دلتنگتم....
حواست به خودت باشه....
اندازه ۲تای بچگی دوست دارم.....
خدارو فراموش نکنی همیشه باهامونه حتی اگه همو نداشته باشیم که خدا نیاره اون روزو...
میخوام پروفایل اینجارو یکم عوض کنم...بااجازه البته اینجا وب خودمه ها...!!!مگنه؟؟؟
مراقب خودت باش این یعنی دوس داشتن واقعی....
خداهمرات.
تنهایی ام را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ... روح خـــداست
که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ... ارزان نمی فروشمش...
دستــــــهایم را به هــرکس نمی سپارم .. ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و
پـــــایی نیست...
زهرا مینویسه:
الان که دارم اینو مینویسم دارم گریه میکنم واسم مهم نیست این اشکا
....من دیگه این وب نمیام اینجا اصلا مال من نیست بمون برا صاحبش
...من قسم نمیخورم به جدم
....ولی حالا به امام سجاد قسم دیگه نمیام اینجا!!!!!!!!!!!!!!
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
درسته؟؟؟اما دیدی که مهناز دیگه شورشو درآورد و توی هر چیز الکی...
خودش هم گفت مهناز که اواخر دیگه محمدش واسه ناز کردناش تره هم خورد نمیکرد.چرا چون دیگه از حد گذرونده بودش و محمد رو خسته کرده بود
و خود مهناز هم اینو میدونست ولی کوتاه نیامد و همه چیزو داغون کرد
من دلم نمیخواد زندگیم اینطور بشه
من هم از داستان یه سری چیزها فهمیدم که خیلی به دردم خورد.خیلی...
شما احساسی هستی درسته.من هم همینطوری خواستمت.
اما دیگه خودت باید بدونی که چه کاری رو تا چه حد انجام بدی و...
من بهت گفتم پشت سرتم.نمیخوام هم ناراحتیتو ببینم
دروغ که نگفتم که...
بعدش هم یعنی چی که هی میگی برو فکراتو بکن و...
یعنی من اصلا قابل تغییر نیستم.اگه باهام کنار نمیآی خوش آمدی؟؟؟؟آره؟؟؟
دستت درد نکنه....
ببین توی زندگی مشترک،یه سری چیزها دسته منه و من باید یه کارهایی رو بکنم
یه سری چیزهایی هست که شما باید انجام بدی و...
یه چیز میگم ناراحت نشو.باشه؟؟؟
شما با این استدلال که من تک دخترم و احساسی ام و...
درهارو به روی هر گونه تغییر روی خودت بستی
با استدلال اینکه حسین منو با همه این چیزها خواسته و من لوسم و...
دوست نداری خودتو عوض کنی.در صورتی که خودت هم میدونی که شاید یه سری از کارهات اشتباه باشه و...
ولی باز هم اصرار داری روشون
من مشکلی با این موضوع ندارم چون من زهرامو دویت دارم .
ولی شاید دوست نداری تغییر کنی یا به قول خودت واست سخته و
از پسش بر نمیآی و شاید ارزششو ندارم که خودتو واسم تغییر بدی
شاید من ارزش نداشته باشم.ولی زندگیت که ارزششو داره.حالا با من نه با هر کسی دیگه(خدایی نکرده)
بخوای زندگی کنی طرفت یه سری انتظارهایی ازت داره که اگه برآورده نشه ازت سرد میشه
من زهرامو انتخاب کردم با همه خصوصیاتش...
اما بذار حالا که حرف زدم یه سری چیزهارو بهت بگم که بد نیست روشون فکر کنی:
اصرار بیش از حد روی یه چیز و تلاش نکردن واسه اصلاح خود برای بهتر شدن زندگی با این استدلال که عشقم منو همینطور خواسته پس نباید خودمو تکمیل کنم،ممکنه همه چیزو خراب کنه.
همونطور که زندگی مهناز و محمد خراب شد
یادته مهناز آخرای داستان چه نتیجه ای گرفت؟؟؟
عشق وسیله ای نیست واسه زندانی کردن معشوقت و اینکه هر کاری خواستی بکنی و بکنه و حرفی هم نزنه...
روی حساب اینکه عاشقته و هیچ وقت ازت سرد نمیشه
یادته؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
من اصلا قصد مطرح کردن این حرفارو نداشتم چون گفتم شاید زوده ولی سوال کردی جواب دادم.
ببین یه مثال واست میزنم فک کنم واست معلوم بشه منظورم
مثلا شاید من مثلا کلاس اول ابتدایی عاشقت میشدم
این دلیل میشه که تا زمانی که مثلا 25 ساله هم شدی همون اخلاق اول ابتدایی رو داشته باشی؟؟؟
یا هیچ تلاشی واسه تکمیل خودت بکنی؟؟؟
خب مسلما ازت انتظار هام بیشتر میشه
مثلا:بتونی خوب شوهر داری کنی،کدبانویی کنی،یاور و همراهم باشی،مادر فرزتدامون باشی و...
خب این انتظار ها واسه دختر اول ابتدایی نا معقوله و نا بجاست
ولی تو سن 25 سالگی نه تنها غیر معقول نیست که واجب هم هست
شما خودت باید برسی به اینکه آقا شوهر من الآن چی میخواد از من که باید برآورده بشه
حالا شاید من به خاطر عشقم
به زبون نیارم خیلی چیزهارو ولی مطمئن باش همین عشق آتشین رو
میتونه سرد کنه
ببین این چیزهایی که
گفتم مختص به زندگی ما تنها نیست ها
من وشما با هر کس دیگه به جز همدیگه هم اگه بخوایم زندگی کنیم،این ها یه چیزهای کلیه و برقراره
چرا خیلی ها بعد از زندگی از هم سرد میشن و اون حرارت اولیه عشقو ندارن؟؟؟
چون میبینن طرفشون انتظاراتشونو برآورده نمیکنه
که توی اون داستان طلاق که گفتی هم یکی از انتظارات که برآورده نشده بود رو گفته بود.انتظار جنسی...
ولی همیشه که انتظار جنسی نیست
پس ببین که توی همه زندگی ها امکان پیش آمدن این موضوع هست
ببین گفتم زن مرد ها توی درمانگاه با هم راحت بودن و...
به نظرت اگه اون آقا و خانوم توسط همسراشون داخل خونه ارضای روحی و عاطفی و....
شده بودن اصلا ما یه همچین صحنه هایی رو میدیدیم؟؟؟
زهرا اینها واقعیت های زندگیه و تعارف بردار هم نیست
ببخش بی تعارف حرف میزنم.ولی عیب نداره ولی
اگه انتظارات طرفتو برآورده نکنی ازت سرد میشه و تا آخر عمر مجبوری بدون عشق زندگی کنی
منه حسین اگه خواسته ها وانتظار های زهرامو برآورده نکنم روی حساب اینکه زهرا عاشقمه و هیچ وقت از من سرد نمشه،نه تنها زندگی خودم و زهرامو داغون میکنم.بلکه سرد شدن زهرا رو هر روز به چشم خودم میبینم
حالا شاید زهرا سر عشقش و علاقش به من حرفی نزنه و باسیلی صورتشو سرخ نگه داره ولی دیگه هیچ وقت عشقش همون عشق اولیه نمیشه واسه من.سرد میشه دیگه
اگه اینجوری بود که همه تا آخر عمر مثل روز اول بودن با هم.
دیدی پیر زن و پیر مردهارو توی پارک ها.درصدشون کمه نسبت به بقیه
چون اکثرا درک درستی از نیاز ها و خواسته های طرف مقابل ندارن
اگه هم دارن با لجبازی برآورده نمیکنن
زهرا توی دین ما میدونی به همه چیزای ریز زندگی اشاره شده و راهکار داده؟؟؟
واسه همه اش.این پریشونی الآن ما هم یکمش واسه دوریمون از خدامونه
توی زندگی هم از روز اول همه انتظارات 100 درصدی برآورده نمیشه
که این یکم گذشت طرف مقابل رو میطلبه که با گذشت زمان و صبر و پی بردن طرف مقابل به انتظارات،حل بشه
البته اگه بخوان دو طرف تا آخر عمربا عشق زندگی کنن درست میشه
واگرنه که...
ببخشید زیاد حرف زدم.خواستم این حرفا یکم واسه خودم دوره بشه
زهرا خانوم ما همدیگرو انتخاب کردیم.درست
ولی زندگی هزارا پیچ و خم داره.که ما باید توی این پیچ و خم ها یاور هم باشیم و خودمونو یکم تغییر بدی
اگه میخوایم که عشقمون کم که نه زیاد هم بشه
یه سوال میپرسم.جوابشم میدم.ولی خیلی روش فکر کن.
چرا میگن عشق واقعی بعد از ازدواج به وجود میآد؟؟؟
اصلا سوال درستیه؟؟؟
آره درسته.قبل از ازدواج فقط احساسه.حالا بگذریم در مورد خودمون،که ما از الآن داریم خواسته ها و علایق اساسی زندگیمونو مطرح میکنیم(چون واقعا همو میخوایم و قصد دوتامون ازدواجه ایشالا)
ولی اکثرا جوون ها خواسته هاشونو مطرح نمیکنن که مبادا طرفشون ناراحت بشه به امید اینکه توی زندگی میگن
که همون بستن چشم قبل ازدواج میشه.خب معلومه که اینطوری همه عاشق همن
چرا نباشن؟؟؟
عشق واقعی توی زندگی به وجود میاد.وقتی که خواسته های همسرتو بدونی و بتونی برآورده کنیشون
که در مورد ما یه مقدار از عشق واقعیمون اینجا معلو میشه.قبل ازدواج
چرا که یه سری از خواسته هامون رو گفتیم
مثلا شما:خوش اخلاق بودن من،موافقت من واسه سر کار رفتنت،تکیه گاه بودن من واسه شما با حرفام،کارهام،و...و...
من:چادری بودنت و رعایت حجاب اونجوری که میخوام،سر کار نرفتنت(که بین خودمون حلش کردیم)،قدرت و تدبیر داشتن واسه اداره زندگی و حتی اداره من و...
حالا اینها یه سری از خواستهامونه.که باید برآورده کنیم واسه هم
که بر آورده کردن هرکدوم از اینها واسمون شاید سخت باشه.اما خودم هم میدونم که طرف مقابل حتما واسش خیلی مهم بوده که مطرحش کرده و در صورت برآورده شدن خواستش میدونم که عشقش به من خیلی بیشتر از قبل میشه.چون میبینه هم خودش و هم خواسته اش واسه من محترم و عزیزن و تلاش منو واسه برآورده شدن خواستش میبینه
اما آیا واقعا دلیل میشه که در مرور زمان و گذشت زمان دیگه خواسته ای نداشته باشیم
یا مثلا در مورد یه نیاز و خواستمون که حرف نزدیم دلیل میشه که در این مورد خواسته ای نداریم و یا در موارد دیگه انتظاری از هم نداریم؟؟؟
پیام دوستتو خوندم.حرفی که لیلی زده خطاب به دوتامون بوده نه فقط شما
من و شما شاید یه سری حرفارو نزنیم ولی طرف مقابل هم خودش باید بفهمه یه چیزهایی رو و...
با این توضیحات بالا منظورتم از اینکه گفتی شاید عوض شم و دیگه اون زهرات نباشم نفهمیدم
اصلا دلم نمیخواد زهرای من بشه زهرایی که من دوست ندارم
ببخشید زیاد حرافی کردم.معذرت اگه حرفام به دردت نخورد...